X
تبلیغات
مرده شور خونه
"مورگ" یعنی "مرده شور خونه"

 

اين روزها حالم خيلي بهترشده... دارم كم كم اميدي را در خودم متولد مي‌كنم كه چند ماهي مي شه از مرگش مي‌گذره... از همون روزي كه رفتيم كنسرت گروه رستاك! به قول خودت روز اشك‌ها و لبخندها! از همون روز بود كه تمايل به سقوط توي ذهنم قوت گرفت... دوست نداشتم زنده باشم و ببينم نتونستم به قولي كه دادم پايبند بمونم!

مي‌دونيد؟ خيلي سخته آدم قولي رو بده و تمام تلاشش رو براي عمل به اون قول انجام بده اما در نهايت ببينه كه همه كائنات دست به دست هم دادند تا اون اتفاق محقق نشه! قولي كه شرفت رو پاش گذاشتي روي هوا بمونه و شرمندگيش براي تو! درست مثل پدري كه بچه‌اش چيزي رو ازش مي‌خواد و مجبوره بگه كه بابا جون دستم تنگ بود، نتونستم!

حال اون بابا رو همه خوب درك مي‌كنن اما حال اون روز من رو هيچ‌كس درك نكرد و در نهايت هم من مقصر شدم كه مي‌تونستم و كاري نكردم...

بگذريم... چه فايده داره فكر كردن بهش؟! حالا كه دارم پي كارم رو مي‌گيرم تا خرابي‌ها رو درست كنم... حالا كه شكر خدا اميد هم توي دلم زنده شده...

دوست دارم اصلاً به نااميدي فكر نكنم... يه حسي توي دلم مي‌گه همه چيز درست مي‌شه!

دعا كنيد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 16:28  توسط مارگو  | 

 

1- صبح اول وقت با كلي انرژي مي‌آيي سركار و با همان انرژي شروع مي كني. كارت گيرِ يك دستگاه ناقابل كامپيوتر مي‌ماند و از آنجايي كه در اين مرده‌شورخانه معمولاً تعداد محدودي كامپيوتر يافت مي‌شود كه با نفت كار مي‌كنند به سراغ تنها كامپيوتري مي‌روي كه مخصوص بانوان است(!!!) اما يكي از همكارانت را مي‌بيني كه طبق معمول اين كامپيوتر را شخصي كرده و باورش شده كه اين كامپيوتر براي او در اين روزنامه قرار داده شده. در حالي كه مي‌بيني دارد با گوشي‌اش موزيك گوش مي‌دهد و هيچ كار مفيدي با كامپيوتر ندارد با احترام ازش مي‌خواهي كه اگر كاري ندارد چند دقيقه‌اي كامپيوتر را در اختيارت بگذارد اما در كمال تعجب مي‌بيني كه با خونسردي تمام مي‌گويد: « نمي‌شود چون من خيلي كار دارم!!!!»

2- داري مثل خر كار مي‌كني و هرچه مطلب به دست مسوولان محترمه مي‌رسد به تو سپرده مي‌شود تا بنويسي، زمان تحويل مطالب هم دارد تمام مي‌شود، نگاهي به اطرافت مي‌اندازي مي‌بيني لااقل سه تن از همكارانت بي‌كارند. مي‌پرسي مي‌شود اين مطلب را تو بنويسي؟‌ در حالي كه دارد پاي همان كامپيوتر مذكور ايميلش را چك مي‌كند، جمله‌اش مثل پتك توي سرت مي‌خورد كه : « دست من خيلي پر است و نمي‌رسم!!!»

3- مرده‌شورخانه مي‌خواهد ويژه‌نامه بزند كه از ديد من كمك خرجي براي بچه‌ها باشد و از ديد خودشان نشانه پركاري مرده‌شورخانه. مي‌بيني سوژه‌ها در نهايت بي‌عدالتي بين بچه ها تقسيم مي‌شود و در حالي كه يكي از آن ها ده‌ها سوژه دارد به تو يكي هم نرسيده! بالاخره يك روز مانده به چاپ ويژه نامه يادشان مي‌افتد كه به تو هيچ سوژه‌اي نداده‌اند و در همان فرصت باقيمانده سعي مي‌كنند سوژه‌اي از تو بخواهند. در همان حالي كه در حال پيگيري سوژه‌ات هستي مي‌بيني همكارت كه ادعاي دوستي‌اش هم مي‌شود اعلام مي‌كند كه سوژه مربوط به تو را گرفته و نيازي نيست تو زحمتش را بكشي!!!!

4- همكارت صبح تا شب يك خط مطلب هم نمي‌نويسد و هيچ سهمي در روزنامه‌اي كه در مي‌آيد ندارد، هروقت هم حرف از كاري مي‌شود پيشتاز مي‌شود كه من فلان كار را كرده‌ام و با فلاني رييس رفيقم و با بهمان مسوول فاميلم –در حاليكه هيچ كدام نيست- آن وقت هر حرفي درباره آدم پركار مرده شورخونه مي‌شود اسم او سر زبان‌هاست!

بايد درِ اين مملكت را گِل گرفت كه اين آدم‌ها در آن مي‌شوند زرنگ و باهوش و قابل؛ آدم‌هاي ديگر پخمه و بي‌عرضه!!!!

 


پ‌ن:‌ وقتي سر كلاس ماشين‌افزار، در حاليكه خودم كار داشتم براي راه انداختن كار همكلاسي‌ام، مته مرغي را به او دادم، استاد با عصبايت كنار كشيدم و گفت ديگر هيچ وقت اين كار را نكن!

پ‌ن2:‌بين همه اين دوگانگي‌ها عجيب گير افتاده‌ام!!!! حق با كيست؟ بي‌عرضه كدام است؟ آدم خوب و بد چه كساني‌اند؟ حالا ديگر به جرأت مي‌گويم هيچ تعريفي از هيچ كدام ندارم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 18:39  توسط مارگو  | 

 

نمي‌دانم از چه روز و دقيقه و ثانيه‌اي  بود كه به كلي اعتماد به نفسم را از دست دادم اما يادم مي آيد آن ها كه بعد از نابودي‌اش  به سراغم مي آمدند باورشان نمي‌شد من همان آدم قبل باشم!

دوران دبستان من با چنان انرژي و اعتماد به نفسي سپري شد كه همان دوران هم به گوشم مي رسيد، اگر به مدرسه نمي رفتم معلم‌ها حال آمدن سر كلاس را نداشتند.

وقتي در المپياد علوم و رياضي مقام مي آوردم ديگر هيچ‌كدام از معلم‌ها شك نداشتند كه من در آينده يكي از مغزهاي فراري (!) مي‌شوم كه ايران برايشان كوچك است و علم را در ثريا مي‌جويند!!!

دوران راهنمايي هم همين‌طور گذشت... بعد از هر سري از امتحانات، اين نام من بود كه به عنوان شاگرد اول مدرسه معرفي مي‌شد و دبيراني كه عاشقم مي‌شدند و جالب اينجا بود كه انقدر محبوب بودم كه به طبعيت از اين عشق‌هاي نافرجام هيچ ‌كدام از هم‌كلاسي‌هايم با من دشمني نمي كردند.

در دوران دبيرستان بازهم خبري از يأس و نااميدي در من نمي‌ديديد. شايد از معدود افرادي بودم كه از همان سال اول دبيرستان درس خواندن براي كنكور را شروع كردم و با مرور تمام كتاب‌هاي عمومي در تابستان، وقتي به كلاس دوم رياضي مي رفتم از تمام دروس عمومي خلاصه‌نويسي مفيدي داشتم.

همه چيز خوب بود و من با همان اعتماد به نفس هميشگي همه مشكلات را از سر راهم برمي‌داشتم. درس مي‌خواندم و سرشار از اميد و آرزو براي آينده بودم.

هدف داشتم، انگيزه داشتم، مي‌دانستم قرار است چه اتفاقي برايم بيفتد. در يك كلام تكليفم با زندگي خودم روشن بود!

سال كنكور اما انگار انفجاري عظيم همه زندگي‌ام را زير و رو كرد. ديگر نه من آن آدم قبل بودم و نه زندگي ديگر با من آن‌طور تا مي‌كرد. نمي‌خواهم كسي را مقصر كنم و تفكراتي را نقد كنم كه هيچ‌گاه همراه با بازار داغ رقابت كنكور پيش نرفت اما مي‌توانست آن انفجار رخ ندهد.

چند تا تست لعنتي بعد از 12 سال درس خواندن در يك چشم به هم زدن همه چيز را نابود كرد. من آدمي نبودم كه وقتي زمين خوردم دوباره بلند شوم و ايراد كار دقيقاً همين بود.

همه چيز را باختم و ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود. با اينكه سال دوم باز هم درس خواندم وز بالاخره در رشته‌ مورد علاقه‌ام و همين‌طور دانشگاهي كه مي‌خواستم قبول شدم اما ديگر انگار اين ويرانه درست شدني نبود كه من به يأسي رسيده بودم كه درست ناشدني مي‌نمود.

من يكي از قرباني‌هاي همين كنكورم... مي ديدم كه در اين مملكت چه‌طور سال‌ها تلاش يك آدم در پلك زدني به باد مي‌رود و ديگر نه انگيزه‌اي براي ادامه راه داشتم و نه اعتماد به نفسي كه بازگشتي را برايش انتظار بكشم.

از آن زمان شايد 4،5 سالي مي‌گذرد اما من همچنان همان آدم پاك باخته و بي‌هدفي هستم كه حتي اگر از من بخواهند در يك كلمه هدف زندگي‌ام را تعريف كنم نمي‌توانم.

جاي خالي اعتماد به نفسم درد مي كند و هرروز به شكلي جديد خود را مي‌نماياند.

حالا دلم عجيب برايش تنگ شده! همان انگيزه هميشگي.... همان موفقيت دوست داشتني....

 


پ.ن: بي‌اختيار شعر حسين پناهي در ذهنم تداعي مي‌شود:

مادر بزرگ

گم کرده‌ام در هياهوی شهر

آن نظر بند سبز را

.که در کودکی بسته بودی به بازوی من

من چشم خورده‌ام

من چشم خورده‌ام

من تکه تکه از دست رفته‌ام

در روز روز زندگانی‌ام

پ.ن2: من همچنااااااااااااااااااان پر انرژي‌ام و خوشبخت... فقط دلم يه كم اعتماد به نفس مي‌خواد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 15:56  توسط مارگو  | 

 

عمر زندگي مشترك ما كم كم مي‌رود تا سومين هفته‌اش را هم پشت سر بگذارد. سه هفته شيرين، همراه با اضطراب‌هايي از سر تازگي و دغدغه‌هايي از جنس كم‌تجربگي... كار بيشتر، استراحت كم‌تر، انگيزه بيشتر، خستگي كم‌تر...

حالا هركسي كه مي‌بيندم شگفت زده مي‌شود از اين همه انرژي... وقتي تازه ساعت 9 شب، بعد از 12 ساعت كار بيرون، شروع مي كنم به شام پختن؛ به روزهايي كه حتي براي آب و چايي خوردن هم از جا بلند نمي‌شدم مي‌خندم!

من آدم تنبلي بودم كه جور همه تنبلي‌هايم را داداش كوچولويم كه حالا براي خودش مردي شده مي‌كشيد... شايد به همين خاطر هم بود كه وقتي يك شب بعد از عروسي smsاش را خواندم كه از دلتنگي براي غر زدن‌هايم مي گفت، حسابي گريه كردم.

هنوز هم گريه مي‌كنم البته، وقتي به ياد مامان مي‌افتم و همه اذيت‌هايي كه در طول اين بيست و اندي سال برايش داشتم اما عجيب است كه به شدت مقاومت مي‌كنم در برابر همه اين دلتنگي‌ها. به خانه پدري نمي‌روم مبادا اشكي بيايد كه نبايد. من كه اينقدر غد نبودم! حالا اين لجبازي‌ها از كجا به اين تفكرات ما راه باز كرده ديگر نمي دانم...

با همه اين‌ها اما زندگي را خيلي بيشتر از قبل دوست دارم. اين زندگي را با همه قرض‌ها و قسط‌هايش، با همه مشكلات و دغدغه‌هايش خيلي بيشتر از بخور و بخواب قبل دوست دارم. حالا من يك زندگي دارم كه بايد به بهترين شكل ممكن بسازمش و مي‌سازمش!

ما به عنوان قشر متوسطي از جامعه، حالا به عنوان يك خانواده 2 نفره حرف‌ها و انتقادها و گلايه‌هاي زيادي داريم كه بيانشان حق مسلم‌مان است و من اين حق را به عنوان يك خانواده مستقل دوست دارم. مي‌توانم صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم وقتي سريخچال مي‌روم كه تخم‌مرغي نيمرو كنم، فحش و ناسزا را به بنياد مملكتي ببندم كه در آن تخم مرغ تا مرز شانه‌اي 9 هزار تومان هم مي‌رود!

حالا همه چيز متفاوت است ومن همراهي دارم كه مي‌توانم با اعتماد به او دوره جديدي از زندگي را آغاز كنم كه قرار است خودم خشت به خشتش را روي هم بگذارم و اين همراه بودن و ساختن من را سرخوش‌تر از هميشه مي‌كند.

 


پ.ن: يكي از بزرگ‌ترين دغدغه‌هاي اين روزها كه درست بعد از همه دغدغه‌هاي بيرون از خانه به سراغم مي آيد، اين است كه «شام چي درست كنم؟؟» دغدغه بدي است! نه؟

  پ.ن2: ‌مطلب را كه دوباره مي‌خوانم ياد انشاهاي سوم دبستانم مي‌افتم! بر من ببخشيد اگر قدري بدقلم است. انگار تهي شدم از واژه... گفتم اگر باز هم ننويسم تنبل مي‌شوم و مي ماند براي هفته‌ها بعد... مي‌روم مطالعه كنم و باز برگردم... فعلاً!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 18:17  توسط مارگو  | 

داستان اختلاس 3000 ميليارد توماني به زبان سادهاين روزها خيلي‌ها از اختلاس 3000 ميليارد توماني صحبت مي‌كنند. اما به نظر مي‌رسد اغلب آنها دقيقا نمي‌دانند چه اتفاقي افتاده‌است.

براي اينكه  كمكي به شناخت مساله كرده باشم  تلاش مي‌كنم تا مجموعه اطلاعاتي كه از موضوع دارم  را به زبان ساده و خلاصه توضيح بدهم شايد به درد آن‌ها كه علاقمندند اطلاعات دقيق‌تري داشته باشند بخورد. (ببخشيد اگر  فضايش با نوشته‌هاي رايج اين وبلاگ متفاوت است.)

 قبل از هر چيز بايد بدانيم  LC يا همان اعتبار اسنادي چيست؟ معمولا در معامله‌هاي بزرگ كه فرايند مذاكره و توافق و پرداخت پول و حمل و بازرسي و تحويل‌گيري و … زمان‌بر و طولاني است فروشنده از خريدار مي‌خواهد تعهد بدهد كه در انتهاي اين فرايند اگر همه چيز مطابق توافق بود كل پول را پرداخت كند.

براي اين كار به بانك مراجعه مي‌كنند و بانك يك ضمانتامه به ارزش مبلغي كه معامله بر اساس آن انجام مي‌شود در وجه فروشنده و به تاريخ موعد پايان معامله صادر مي‌كند. يعني به فروشنده تعهد مي‌دهد كه معادل اين مبلغ را در زماني كه آنها با هم توافق كرده‌اند از حساب خريدار برداشته و به حساب فروشنده واريز كند.  به اين سند LC مي‌گويند.

طبعا بانك صادر كننده LC بايد پيش از تعهد دادن از طرف خريدار مطمئن شود كه او توان مالي كافي براي اجراي تعهداتش را دارد يعني يا پول نقد در حساب داشته باشد يا وثيقه ارائه بدهد يا اينكه از نظر بانك بر اساس سوابقش اعتبار مالي او در حدي باشد كه بانك حاضر به ريسك شده و از طرف او تعهد بدهد. 

فرق اصلي LC با چك در همين ويژگي تعهد اعتبار خريدار از طرف بانك است.  چون معمولا معاملات بين‌المللي اين گونه پيچيدگي‌ها را دارند اغلب LCها ارزي هستند يعني براي مبادله پول بين دو كشور استفاده مي‌شوند.

اما LC ريالي هم داريم. يعني اگر دو طرف يك معامله ايراني باشند هم مي‌توانند از بانك بخواهند LC ريالي براي آنها صادر كند.

خوب حالا در اين اختلاس چه اتفاقي افتاده؟ شخصي به نام مه‌آفريد خسروي و شركايش تعدادي شركت ثبت مي‌كنند. اين شركتها با هم معاملاتي انجام مي‌دهند. يعني قرادادهايي بين خودشان امضا مي‌كنند و از بانك مي‌خواهند براي اين معاملات LC ريالي (نه ارزي) صادر كند.  پس اولا اغلب معاملات واقعي نبوده يعني خريدار و فروشنده يكي بوده‌اند ثانيا چون LC ريالي بوده نيازي به كنترلهاي ارزي بانك مركزي و وزارت بازرگاني هم نبوده‌است.

آنها اين كار را از سال 85 شروع كرده و همه LC ها در يك شعبه بانك صادرات كه در مجتمع فولاد خوزستان قرار داشته صادر شده‌است.

رئيس اين شعبه شريك گروه بوده‌ و در ازاي دريافت رشوه دو تخلف زير را انجام مي‌داده‌است:

1- LC ها را در دفاتر شعبه و سيستم نرم‌افزاري بانك مركزي ثبت نمي‌كرده‌است پس كسي خارج شعبه از صدور آنها خبردار نمي‌شده‌است.

2- صدور LC ها بدون سنجش ميزان اعتبار درخوسات كننده (اميرخسروي) بوده يعني اين آدم نه به اين ميزان پول در حساب داشته و نه وثيقه ارائه مي‌كرده‌است.به عبارت ديگر مي‌توان گفت همه اين LC ها جعلي بوده‌اند.

با اين روش حدود 130  LC در مجموع به ارزش  2800 ميليارد تومان صادر شده كه رسانه‌ها آن را به 3000 ميليارد گرد كرده‌اند.

 اما اين معنايش اين نيست كه همه اين مقدار پول به دست آنها افتاده زيرا به هر حال LC خودش پول نيست بلكه تعهد مشروط به پرداخت آن است و اگر اينها مي‌خواستند اين اسناد را نقد كنند چون در حساب پول نداشتند عملا مثل چك بي‌محل گند كار در مي‌آمد. به همين دليل آنها LC‌‌ها را قبل از اينكه موعد سررسيدشان برسد «تنزيل»مي‌كردند. يعني مثلا اگر يك LC به ارزش 1 ميليارد تومان و با مهلت يك ساله داشتند پس از شش ماه آن را به بانك ديگري برده و به مبلغ 900 ميليون تومان مي‌فروختند. يعني از اصل مبلغ كه قرار بود يك سال ديگر دستشان را بگيرد صرفنظر مي‌كردند و با كمي تخفيف شش ماهه پول را مي‌گرفتند به اين كار تنزيل مي‌گويند و در نظام بانكي كار رايجي است. تقريبا شبيه همان كاري كه الان خيلي‌ها با پشت‌نويسي و خريد و فروش چكهاي بي‌محل در بازار مي‌كنند. به اين روش موفق شده‌اند آن 2800 ميليارد LC  را به مبلغ  1750 ميليارد تومان تزيل كنند. يعني معادل اين مبلغ پول نقد دستشان را گرفته‌است.

حالا سوال اين است  كه اينها چطور LC جعلي را به بانكهاي ديگر مي‌فروخته‌اند؟ طبق قانون، بانكي كه يك LC را تنزيل مي‌كند بايد اصل بودن آن را از بانك صادر كننده LC استعلام كند يا اينكه  در سيستم نرم‌افزاري بانك مركزي اصالت  آن را كنترل كند و چون اين LC ها نه در سيستم و نه در دفاتر بانك صادرات ثبت نشده بودند منطقا بايد لو مي‌رفتند.

 اما به دو دليل اين اتفاق نيفتاده:

1- معمولا بانكها در ثبت اطلاعات LCهاي ريالي اهمال مي‌كنند به همين دليل نبودن سوابق يك سند در سيستم الزاما نشانه جعلي بودن‌ آن نيست و در اين گونه موارد شعب بانكها تلفني  با هم چك مي‌كنند. يعني مسئول بانك تنزيل كننده به رئيس شعبه بانك صادرات در مجتمع فولاد خوزستان (يعني همان شريك دزد) زنگ مي‌زده و استعلام مي‌كرده كه طبعا پاسخ را مي‌شود حدس زد.
2- اين  LCهاي جعلي در شعب 7  بانك مختلف تنزيل مي‌شده‌اند كه اكنون محرز شده دست كم در دو بانك ملي (شعبه‌اي در منطقه آزاد كيش ) و سامان مسئولان شعبي كه تنزيل مي‌كرده‌اند خودشان شريك اين باند بوده‌اند.اين شعبه خاص بانك صادرات (به دليل درجه 3 بودن) حق صدور LC بالاي 2 ميليارد تومان را نداشته در حالي كه اغلب LC‌ها بالاي اين رقم بوده‌اند. همچنين شعب مناطق آزاد هم كه بيشترين سهم را در تنزيل داشته‌اند هم قانونا حق تنزيل LCهاي خارج از منطقه آزاد را نداشته‌اند.

سوال اين است چطور اين اسناد در اين رقمهاي درشت در شعب محدودي صادر مي‌شده اما اين بانكها به ويژه صادرات و ملي و سامان (و ظاهرا پارسيان) متوجه نشده‌اند؟ منطقا مبادله چنين ارقام بزرگي در يك شعبه كوچك توجه برانگيز بايد باشد.

باز در بانك صادرات چون صرفا LC صادر مي‌كرده و پولي از حسابش نمي‌رفته شايد بشود پذيرفت اما بانكهاي ديگر كه LC را مي‌خريده‌اند يعني پول از حسابشان خارج مي‌شده خيلي عجيب است كه متوجه موضوع نشده‌اند.

اما قسمت هاليوودي داستان نحوه لو رفتن آن است. در همه بانكها رايج است عملكرد رئيس شعبه را بر اساس ميزان نقدينگي‌اي كه در شعبه‌اش جذب كرده ارزيابي مي‌كنند  و بر همين مقياس سالانه پاداشهايي به آنها مي‌دهند.  رئيس طمعكار شعبه بانك صادرات كه رشوه ميلياردي مي‌گرفته نتوانسته از پاداش چند ميليوني شب عيد صرفنظر كند و براي اينكه نقدينگي شعبه‌اش را زياد نشان دهد رقم كارمز‌دي كه براي بعضي LCهاي جعلي درشت مي‌گرفته را در دفاتر شعبه ثبت مي‌كرده‌است. يعني در دفاتر شعبه كارمزد براي LC‌هايي ثبت مي‌شده كه خود LC ها وجود نداشته‌اند. اين مغايرت ساده سرنخ لو رفتن داستان در بانك صادرات بوده‌است.

نكته جالب ديگر اينكه اميرخسروي با اين پولها سهام شركتهاي دولتي را مي‌خريده‌است. يعني در خريد سهام اين شركتها ظاهرا خلافي رخ نداده اما منبع مالي آن، پول ناشي از اختلاس بانكي بوده‌است.

داستان از اينجا به بعد سياسي هم مي‌شود. سوال‌هاي اصلي سياسي كه اين روزها بين خود حكومتيها مطرح مي‌شود اينها است:1

- چرا اغلب سهام دولتي خريداري شده توسط اميرخسروي از طريق مذاكره يا رد ديون بوده (نه مزايده يا عرضه در بورس) آن هم عمدتا با سفارش مسئولان بالاي دولتي؟

2- چطور دولت و نهادهاي نظارتي كنجكاو نشدند بدانندكسي كه در عرض شش سال بيش از 4000 ميليارد تومان سهام شركتهاي دولتي را مي‌خرد منشا درآمدش كجا است؟

3-همين آدم و شركايش يك سال قبل مجوز تاسيس بانك آريا را مي‌گيرند و برخي چهره‌هاي نزديك به معاونان رئيس‌جمهور هم در تاسيس اين بانك حمايت مالي و اداري مي‌كنند و بانك ملت هم با فشار همين مقامات، پذيره‌نويسي اين بانك را با برخي تخلفات انجام مي‌دهد. هيچ كدام از اينها نمي‌دانستند اين آدم پولش را از كجا آورده؟

4- ظاهرا يكي از اعضاي خانواده اميرخسروي همراه با يكي از مديران سابق دولتي و يكي از سرمايه‌‌داران نوظهور (انصاري) چندين هزار هكتار زمين در اطراف تهران را تقريبا رايگان به دست آورده‌اند آيا اينها نشانه وابستگي اين گروه به مسئولان دولتي نيست؟

5- مدتها است كه از بانك مركزي خواسته مي‌شود براي نظارت بر LCهاي ريالي دستورالعملهاي مناسب تدوين و ابلاغ كند آيا بي‌توجهي بانك مركزي ربطي به اين اختلاس نداشته؟ 

اين شرحي از كليت داستان است كه تقريبا از نظر من قطعي است چيزهاي ديگري هم هست كه شنيده‌هاي نه چندان موثق هستند. ببشخيد طولاني و احتمالا خسته‌كننده شد. بيشتر براي كمك به دوستان علاقمند نوشتم كه چارچوب موضوع دستشان بيايد. فكر مي‌كنم نياز به تاكيد هم نباشد كه اين مطلب با هدف  تحليل نوشته نشده‌ و صرفا شرح ماوقع است.


پ.ن: متأسفانه منبع دقيق اين مطلب را نمي دانم چون برايم ايميل شده.

پ.ن2: حالا 2 هفته‌اي‌ هست كه در زندگي متأهلي به سر مي‌بريم... جالبه و از روزها لذت مي‌برم. آنقدر كه كار كردن در 2 شيفت از ساعت 8 صبح تا 8 شب و بعد از خانه داري خسته‌ام نمي كند. دعا كنيد خودم را چشم نزنم!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 18:47  توسط مارگو  | 

نشد  بين شلوغي روزهاي دانشجويي و دوران متأهلي‌ام فاصله‌اي بيفتد. نشد مثل خيلي از دخترها سفرها و گردش‌هاي مجردي‌ام برايم خاطره ساز شوند. نشد تا آخرين روز مجردي دختر كوچولو و لوس بابا باقي بمانم و با ناز و نوازش‌هاي معمول خيلي از دخترها راهي خانه بخت شوم. تازه هيچكس را هم در تب و تاب اينكه « نكند دير شود!!! » نگذاشتم!

اين هم يك نوعش هست ديگر! خداحافظي با دوراني عجيب از زندگي كه سال‌ها انتظار آمدنش را مي‌كشي شايد براي خيلي‌ها سخت باشد و طولاني اما در چشم برهم زدني من اين كار را انجام دادم!

حالا در آخرين هفته باقي مانده تا عروسي به ماه‌هاي سختي مي‌انديشم كه پشت سر گذاشتيمشان... غروب‌هايي كه از اين بنگاه به آن بنگاه دنبال خانه بوديم و با داد و بيداد و دعوا به اين جست و جو خاتمه مي داديم تا فردا با پررويي تمام دعواي شب قبل را به روي مبارك هم نياوريم و باز به اين جست و جوي طاقت فرسا ادامه دهيم.

روزهايي كه در انتظار يك جواب ساده از سوي صاحب‌خانه‌ها سپري مي‌شد تا ببينيم بالاخره حاضر به فروش خانه‌شان به ما مي‌شوند يا نه!

و روزهايي كه ساعت‌ها سكوت مي‌كرديم ، ذوق مرگ مي‌شديم و هركدام مي دانستيم كه ديگري در شادي عميقي از جنس يافتن خانه مورد علاقه خود است.

هرد و با هم ساختيمش... بالاخره ساختيمش.

پاهايمان تاول زد اما به روي خودمان نياورديم و تا آخرين لحظاتي كه مغازه‌ها چراغ‌هايشان را خاموش نكرده بودند به دنبال وسايلي گشتيم كه با اندك پول باقي‌مانده مان مي خواستيم با سليقه خودمان بخريمشان.

درست است... هربار خسته شديم به زمين و زمان فحش داديم و فرياد زديم كه اگر اين خاطرات را نخواهيم بايد چه كنيم؟ اما خوب شد گردش زمانه به دستمان نبود تا آن روزهاي سخت رنگ هرچه خاطره هست را از صفحه روزگار پاك كنيم وگرنه امروز نظر انداختن به خانه نقلي و زيبايمان ديگر چه لذتي داشت؟!

ما خوشبختيم... خوشبختيم كه پدر و مادرمان ما را در پول غرق نكردند كه ديگر چه‌طور مي‌توانستيم مفهوم فداكاري‌هاي مادرانه و پدرانه‌اي را ببينيم كه به چشم خيلي‌ها قبل از ما آشنا بود.

ما خوشبختيم... خوشبختيم كه هنوز يك سوم پول خانه‌مان را نداده‌ايم و نمي دانيم قرار است تا 5 مهر از كجا اين پول را جور كنيم كه اگر اين‌طور نبود چه‌طور درك مي‌كرديم كه تا آخرين لحظه اين زندگي نبايد از تلاش نشست و چه‌طور از خانه‌اي كه با اين همه سختي مال ما مي‌شود لذت مي‌برديم.

ما خوشبختيم... خوشبختيم كه اين زندگي را با دست‌هاي خودمان ساختيم. فهميديم سختي ساختن را و دانستيم كه چه‌طور بايد از اين زندگي محافظت كرد...

ما خوشبختيم... من خوشبختم و خوشبخت مي‌مانيم و مي‌مانم

 


پ .ن: پنج شنبه ۳۱ شهریور. شروع دوران جدیدی از زندگی است. حالا که نمی تونم همه دوستان عزیزم رو دعوت کنم. خوشحال می شم واسه اون روز همین جا دعوتتون کنم.

پ.ن۲: برام آرزوی خوشبختی بیشتر کنید و بسیاااااار دعا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 17:21  توسط مارگو  | 

 

«رنگ‌هاي رفتة دنيا»ي گروس را مي خوانم... اين بار هم مثل دفعات قبل انگار اولين بار است كه مرور مي‌كنم سطر به سطرش را... زيباست... غرق مي‌شوم در زيباييش و مي‌خواهم اين زيبايي را با شما شريك شوم...

 

گيرم كليد را در قفل چرخاندي

دلت باز نخواهد شد!

****************************

در را

پشت سرت ببند!

پنجره را باز گذاشته‌ام

چقدر به هوا محتاجم

هوا، در سرنگي كوچك

****************************

اين بار مي‌خواهم

تكه

     تكه

           تكه كنم خود را

          دوباره دست كسي

          شايد...

نه!

اين پازل را

هزاربار هم كه بچيني

همان مي‌شود

****************************

به شانه‌ام زدي

كه تنهايي‌ام را تكانده باشي

به چه دل خوش كرده‌اي ؟!

تكاندن برف

             از شانه‌هاي آدم برفي!

****************************

كدام پل

در كجاي جهان

شكسته است

كه هيچكس به خانه‌اش نمي‌رسد

****************************

در بهشت گاهي

در جهنم هميشه

                  به خدا مي‌رسي

****************************

نه خاك

نه دايره‌اي 

             در دفتر نقاشي دخترك

زمين

سري است جدا شده از تن

چرخ مي‌خورد ميان هوا

****************************

مي‌ريزم

ريز

ريز

ريز

چون برف

كه هرگز هيچكس ندانست

تكه‌هاي خودكشي يك ابر است

****************************

اين سيب هم براي تو دخترك!

دوباره فكر كن

نيوتن

هرگز آنچه را كه بايد كشف نكرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 10:50  توسط مارگو  | 

 

« مَردُم!!!‌مَردُمِ خوبِ بي‌گناهي كه هميشه هم بخشيده مي‌شن، چون فقيرآنُ احمقُ بي‌گناه! چون هميشه استثمار شدن، بازيچه شدن، خفه شدن!

انگار ارتش فقط از سرهنگا و ‍ژنرالا دُرُست مي‌شه! انگار تو جنگا فقط ژنرالاي ارتش به آدماي بدبخت تير مي‌ندازنُ شهرا رُ آتيش مي‌زنن!

مگه سربازاي جوخه‌يي كه قرار بود تيربارونم كنن فرزنداي خَلَفِ همين مَردُم نبودن؟ مگه اونا كه شكنجه‌م كردن فرزنداي مَردُم نبودن؟

مگه اين مَردُم نيستن كه به نشستنِ شاها رو تختِ شاهنشاهي رضايت مي‌دَن؟ مگه همين مَردُم نيستن كه جلوي ديكتاتورا زانو مي‌زننُ دستشونُ مي‌بوسن؟

همين مَردُم نيكسُن‌ها رُ انتخاب كردنُ به اربابا رأي دادن!

مگه بدونِ توافق مَردُمُ بدونِ سكوتُ بدونِ بي‌غيرتي‌شون كسي مي‌تونه آزاديُ شهيد كنه؟

مَردُم يعني چي؟ مَردُم كيه؟ من مَردُم‌آم!!! همون آدماي انگشت‌شماري كه مبارزه كردن مَردُم‌آن! همونايي كه از ظلم اطاعت نمي‌كنن مَردُم‌آن! اين يكيا كه مَردُم نيستن! يه گله گوسفندن!»

بخشي از دردهاي دلِ آلكوس – مبارز يوناني- كه به هنگام بازگشت از تبعيد اجباري چندين و چند ساله‌اش و مواجه شدن با بي‌تفاوتي مردم به زبون آورد! اين‌ها شاید حرف‌هاي دلِ خيلي از مبارزا باشه! كه بايد قابل توجه مَردُمي كه من باشم قرار بگيره! باشد كه بينديشم!

 


پ.ن: برگرفته از كتاب «يك مَرد»، نوشته اوريانا فالاچي ، ترجمه يغماگلرويي

پ.ن2: با تشكر از همه دوستاني كه توي اين يك هفته حضور داشتن و با خوندن كامنت‌هاشون دلگرم شدم... دوستتون دارم.

پ.ن3: روي شيشه پشت ماشينه نوشته « شفاي زخم سينه كي مي‌آيي؟» يعني چي آخه؟؟؟!!!! اون وقت وقتي مي‌گيم همه چيزمون گم شده، مي‌گن چرا مي‌گي!؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 16:53  توسط مارگو  | 

گفتي: سال‌هاي سرسبزيِ صنوبر را،

فداي فصلِ سردِ فاصله‌مان نكن!

من سكوت كردم!

گفتي: يك پلك نزده،

پرنده پندارم

از بام خيالِ تو خواهد پريد!

من سكوت كردم!

گفتي: هيچ ستاره‌اي،

دستاويزِ تو در اين سقوطِ بي‌سرانجام

نخواهد شد!

من سكوت كردم!

گفتي: دوريِ دست‌ها و همكناريِ دل‌ها،

تنها راهِ رها شدن است!

من سكوت كردم!

گفتي: قول مي دهم هرازگاهي،

چراغِ يادِ تو را در كوچه بي چنار و چلچله

روشن كنم!

من سكوت كردم!

سكوت كردم، اما

ديگر نگو كه هق هقِ ناغافلم را

از آنسوي صراحت سيم و ستاره نشنيدي!

 


پ.ن: شايد قتل مورچه‌هايي كه در خيابان

به كفِ كفشِ من مي‌چسبيدند

اين تبعيدِ ناتمام را معنا كند!

پ.ن۲: دیشب باختم... همه زندگی را... خالی شده ام از همه چیز

پ.ن۳: شعر از یغماگلرویی... کتاب «مگر تو با ما بودی؟»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 13:44  توسط مارگو  | 

 

 حالا ديگر به سختي مي توانم جلد آبي‌رنگ و بي‌روح كتاب‌ جغرافياي سال‌هاي مدرسه را به ياد بياورم كه ساعت‌ها با دقتي مثال‌زدني براي جلد كردنش زمان صرف مي‌كردم و با دقتي مثال زدني‌تر در طول يك سال تحصيلي از آن مراقبت مي‌كردم...

كهكشان راه‌شيري، منظومه شمسي، سيارات 8گانه صف مي‌كشند مقابل چشمانم... و دغدغه‌هايي از اين دست كه بالاخره پلوتو را هم جزء اين سياره‌ها قلمداد كنيم يا نه!؟ همه دغدغه‌هايمان به همين سادگي بود!

به گِردي سومين سياره اين منظومه به اصطلاح خورشيدي مي‌انديشم... ابتدايي‌ترين سوال‌ها راه خود را به ذهنم باز مي كنند... چرا كُره؟ چرا مكعب نشد اين زمين؟ چرا هرم نشد؟ شايد اگر اينچنين نبود لااقل كنجِ دنجي در اين دنيا پيدا مي‌شد كه در آن بنشيني و به هيچ‌چيز فكر نكني...

چرا اين زمين را گِرد آفريدند؟ مي‌خواهم خودم را قانع كنم. مي‌گويم حتماً گِردي و همواري‌اش، به خاطر تأكيد كائنات بر مساوات مخلوقات بوده... شايد خدا مي‌خواسته هيچ تفاوتي بين زميني كه موجودات برآن مي‌زيند وجود نداشته باشد... شايد، شايد، شايد... واقعيت اما اين نبوده كه اگر اين بود زور بنده‌ها به خالقشان نمي‌چربيد و تضاد طبقاتي نمي‌توانست جايگزين عدالتي شود كه نشانه‌هايش حتي در شكل ظاهري زمين هم رخنه كرده!

كه اگر اينچنين بود امروز براي چشيدن طعم قطره‌اي كامروزي، مايه سرگرمي دستاني نمي‌شديم كه نفت را از چاه كم‌عمق خانه‌مان بر سر سفره‌ها بياورد يا وعده هزاران متر زميني را بدهد كه براي هر نفرمان در نظر گرفته... آن هم درست وقتي براي 40 متر از آن 1000 متر، در كشمكشي عجيب اسير مي‌شويم...

ما مردمان مار گزيده‌اي هستيم، برادر! ما وعده‌هايي از اين جنس زياد شنيده‌ايم... ما همان مردمي هستيم كه چشم به دهان مردي دوختيم كه مي‌خواست آب و برق‌مان را مفت كند... ما دل به تيتر روزنامه‌هايي بستيم كه مي‌گفت: «خانه نخريد، همه را صاحبخانه مي‌كنيم!» نه... ديگر باور نمي‌كنم! هيچ‌چيز را...

حالا مي‌دانم كه زمين نه سومين سياره كه آخرين سياره خدا هم نيست كه اگر بود تاكنون شايد نظري به فرزند ناخلفش مي‌انداخت...  حتماً زمين فرزند ناخلفي بوده براي او... شك ندارم.

از كلمه خالي مي‌شوم انگار... كاغذم هذيان مي‌گويد و قلمم تب‌مي كند به يكباره... واگويه‌هاي اين‌روزهاي اين قلم را ياراي شنيدنم نيست. به سادگي فراموش مي‌كنم... به راحتي دلگير مي‌شوم... لحظه‌اي فريادم و لحظه‌اي ديگر سيل اشكي كه به آساني جاري مي‌شود...

مرا چه مي شود اين روزها؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 18:5  توسط مارگو  |